|
 |
|
این هم یه شعر زباله که دوستم گفته
...............
و در آن کوچه ی تنهایی، من
کیسه ای یافته ام پر پیمان
تو ندانی که در آن چیست و کس. من دانم
زیر آن کیسه چه شیرابه روان
و دوان وتو روان
غافل از گربه ی همسایه مان
که در آن نزدیکی، شده بودش پنهان
بوی تو مانده در آن دور زمان
و چه زیبا بویی چه دل انگیز عطری
من نگویم که چرا کیسه در آنجا ول شد
حرفم این است دل گربه ی مسایه ی ما
پر خون شد | | | |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط farzad
|